خلوت دل

من که باشم که برآن خاطر عاطـر گــذرم...لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم



نویسنده : سعیده ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩

اگر بار گران بودیم و رفتیم

اگر نامهربان بودیم و رفتیم

عزیزان چند صباحی , به دلیل مشکلات کاری و دانشگاه نمی تونم در خدمت باشم...

آخه کارشناسی شهرستان قبول شدمگریه

و یه کاره توپ هم واسم پیشنهاد شدهلبخند

دلم واسه این محیط مجازی که فریاد دلم بود تنگ میشه...

همیشه به یادتون هستم دوستای گلم.

مخصوصا دوست عزیزم که پایه این وبلاگ به عشق و محبت او بنا نهاده شد

امیدوارم همیشه لبش خندون و عشقش جاوید و سازش پر نوا باشه.

اگه با حرفام , یا انتقادام کسی رو رنجوندم معذرت میخوام.

امیدوارم با دلی شاد ,هرچه زود تر بیام و بازم ناله کنم.

تا درودی دیگر...بدروددد

 

رفتــیــم و پـای بر سـر دنــیا گذاشـتیم

کــار جـهان به اهــل جهان واگذاشتیــم

چون آهوی رمیده ز وحشت سرای شهر

رفتیم و سر به دامـــن صــحرا گـذاشــتیم








نویسنده : سعیده ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩

سالها بود دلم یخ زده بود

و به دنبال کسی می گشتم

که بسوزاند و نابود کند جسمم را

و از این عالم خاکی ببرد روحم را

 

سالها بود به خود می گفتم:

کو ؟ که تا چشمی باز . . .

قلب من را به تماشای صداقت ببرد

ذره ای عطر عطوفت بچکاند به دلم

 

تا که آن روز ترا دیدم من

کوله ی عشق به پشتم بستی

باتوم مهر به دستم دادی

تا سر چشمه ی دوم بردی

و در آن چشمه مرا غسل محبت دادی

 

این تو بودی که خدا را آن روز

در دل کوه نشانم دادی

از ته دره صدایش کردی

خدا.........................

تو « خدا » می گفتی

کوه می گفت: خود آ آ آ آ آ آ آ آ آ

 

من به « خود آ »مدم آنروز دگر

....... و خدا

یادگاریست که آن روز به من دادی تو

دلم آتشکده ی مهر خدا شد آن روز

 

.... و از آن روز به بعد

یادت آمیخته با یاد خداست

و «خدا» مونس و « محبوب » من است ...

  ...استاد کیوان...








نویسنده : سعیده ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم 

 به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم


تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین

 به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم


نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم


ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم

 
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی

 
 زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم


 ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی

 به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم


 مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت


بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم


به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من


 ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم


 تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی

دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

 

 








نویسنده : سعیده ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩

چه سیزده باشد...

چه چهارده ...

چه هر روز دیگر....

تمام  روزها بدون تو نحس و شوم اند...

امروز تمام غم هایم را بدر می کنم...

دلتنگی هایم را بدر می کنم...

کینه هایم را بدر می کنم...

بی تو بودنها را بدر میکنم...

سکوتهایم , غرورهایم , ناگفته هایم ,...

همه و همه را بدر می کنم...

و....

عشقم را با سبزی خیال تو گره می زنم...

ماهی عشقت را در برکه خیالم رها می کنم....

و....

عشقت را از سر می گیرم...

دوباره عاشق میشوم....! 

دوباره شیدا میشوم...!

دوباره مست میشوم....!

  اما این بار....

در میخانه نمی کوبم...

پی ساقی نمی گردم...

 شراب  نمی خواهم...

یک استکان چای هم مستم می کند...

چون میزبانم...

چشمان خمار تو ست...

میزبانم...

عشق دیرین توست...

میزبانم...

رویای با تو بودن است...

میزبانم ... باز لحظه های بی تو بودنم است...!

.

...با تو بودنم را انتظار میکشم...! 








نویسنده : سعیده ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩

دیشب دلم خیلی گرفته بود , از کی , یا چی , خودمم نمی دونم...

رمان شیدا  رو که چند وقت پیش شروع کرده بودم , و به خاطر اتفاقات اخیر نیمه کاره

رها کرده بودم رو به آخر رسوندم ,

 بی شباهت به زندگی خودمم نبود, 

و آخر سر هم حسابی اشکمو درآورد.

اشکامو پاک کردم و سالناممو برداشتم و هر چی از ذهنم گذشت رو ریختم رو کاغذ

نتیجه اش  شد این...

.

و تو ای آشنای بیگانه....

نمی نویسم تا فراموشت کنم , می نویسم تا به یاد آورمت...

نمی نگارم تا خاطره شوی , می نگارم تا خاطراتت را زنده کنم...

عمری از غم نبودنت سوختم و دم نزدم...

و اکنون که هستی....

.

.

آه....آه.....

.

چه رویای شیرینی است , بودنت...

ولی.....

ولی افسوس رویاست ...

نیستی , ولی عشقت هنوز هم شعله ور است....

و من در جستجوی گم کرده خویش , برای حس کردن...

عطر نفس هایش ,

تپش مکرر قلبش ,

حرارت نگاهش ,

گرمی دستانش ,

سردی کلامش ,

سنگینی سکوتش, ....

همچنان صبور خواهم ماند...

صبور خواهم ماند...!!

خواهم ماند...!!

.

.

حسرت رفته ها را نخواهم خورد...

از حال هم بیزار نخواهم بود...

و به امید آینده...

و به امید بودن در کنارش همچنان صبور خواهم ماند...

صبور خواهم ماند...

.

.

خواهم ماند...

و

صبور خواهم مرد...

خواهم مرد.....!!!

...به امید بودنها...

 








نویسنده : سعیده ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩

تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!!

چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم،

 آسایش و خوشبختی بخشیده است !!!
مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟

 پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.
امروز گرسنگی فکر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !!!!

ادامه این پست  رو که خط خطی از طرف این حقیر بود ,به خاطر اختلافی که بین علما به راه انداخت حذفش کردم تا به احساس کسی برنخوره... 








نویسنده : سعیده ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩

وقتی که دیگر نبود...من به بودنش نیازمند شدم!

وقتی که دیگر رفت...من به انتظار آمدنش نشستم!

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد...من او را دوست داشتم!

وقتی که او تمام کرد...من شروع کردم!

وقتی او تمام شد...من آغاز شدم...

و چه سخت است تنها متولد شدن...

مثل تنها زندگی کردن است...

مثل تنها مردن...!







نویسنده : سعیده ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩

بعد از غروب , یه ستاره به گل آفتاب گردون چشمک زد, اما آفتاب گردون سرشو انداخت پایین و گفت هنوز به خورشید وفادارم...!!!

 








نویسنده : سعیده ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ فروردین ۱۳۸٩

اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود.

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی.

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد.

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد.

اگر خواب حقیقت داشت

همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم.

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند.

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود.

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم...!!!!








نویسنده : سعیده ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩

کیستی تو ؟؟؟ای که هر لحظه در یادمی....

به قول شب بو هیچوقت برای فهمیدن یه حقیقت
دیر نیست ,پس تا آخر دنیا هم که شده دنبالت میگردم تا بفهمم سرابی  یا نه؟

آخرش باید بفهمم این ندای درون میخواد چی بگه؟؟؟؟؟

*******

عمری به سر دویدم در جست و جوی یار
جز دسترس به وصل وی ام آرزو نبود
 
دادم درین هوس دل دیوانه را به باد
 
این جست و جو نبود
 
هر سو شتافتم پی آن یار  ناشناس
 
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
 
بی آن که خود بدانم ازین گونه بی قرار
 
مشتاق کیستم !
رویی شکفت چون گل رؤیا و دیده گفت :
"
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم ، که خوش تر از ین چهره ای نتافت
 
در خواب آرزو ... "
هر سو مرا کشید پی خویش در به در
 
این خوش پسند دیده ی زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
 
وان آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
 
در دورگاهِ دیده ی من جلوه می نمود
 
در وادی خیال مرا مست می دواند
 
وز خویش می ربود
از دور می فریفت دل تشنه ی مرا
 
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
 
وانگه که پیش رفتم ، با شور و التهاب
 
دیدم سراب بود !
 
بیچاره من ، که از پس این جست و جو ، هنوز
 
می نالد از من این دل شیدا که " یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
 
بنما ، کجاست او ! ... "








نویسنده : سعیده ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩

سال هم نو شد ولی واسه من باز همه چی کهنه است جز درد و غم که هر روز داره نو میشه.

بعضی ها هم که کم لطفی کردن و تو خونه تکونی دلشون مارو هم shift +del کردن,حالا چراشو هم خدا داند.

درسته جای زیادی تو دلشون اشغال نکرده بودم ولی چاره ای نیست بهار بود و اوناهم باید نو میشدند. من اون << توئی >> بودم که به رسم قوانین دستوری هم که شده باید بعدش  <<او >> میامد و چه بهانه ای بهتر ازخونه تکونی, بهار نو,سال نو,دلهای نو,....برای رفتن من و اومدن اون.

مثل همیشه زمزمه می کنم:

"خانه قلبت جایگاه هرکس است**باش با اویاد تو مارا بس است

******

زمــانـه قـرعـه ی نـو مـی زنـد به نـام شما
 خوشا شما که جهان می رود به کام شما
 








نویسنده : سعیده ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه ،دوستت دارد.








نویسنده : سعیده ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸

وقت مرگ آمد ز رحمت بر سر بالین من

تلخ شد کام حسود از مردن شیرین من

او پی جور و جفا، من بر سر مهر و وفا

من به فکر مهر او، او در خیال کین من

دلبری رسم وی و عاشق کشی قانون وی

عاشقی کیش من و حسرت کشی آیین من

حالا که زندگی اینقدر کوتاهه چراقدر هم و بودن در کنار هم رو نمیدونیم؟؟ ما عشق رو که هدیه خداست از هم دریغ می کنیم ولی غرور که هدیه شیطانه بهم تقدیم می کنیم.چرا؟؟

همین امروز به عزیزانتون ابراز احساسات کنید شاید فردایی باشه, ولی توی اون فردا مطمئنی اون عزیز بازم هست یا نه؟؟؟؟

 حتما یه سر به این لینک بزنیم تا ببینیم چند نفر امروز به دیدار خدا رفتند,شاید فردا  من ,شما,و یا عزیزانمان جز این افراد باشیم و این یه حقیقته وشرمنده که نمیتونم بگم دور از جون شما. ولی امیدوارم هممون به آرزوهامون برسیم وبریم!!!!!

آمار لحظه به لحظه دنیا

آمار لحظه به لحظه ایران









نویسنده : سعیده ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸

 

 من گمان میکردم دوستی همچون سروی سر سبز

چهار فصلش همه آراستگیست

من چه میدانستم

هیبت باد زمستانیست...

من چه میدانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزی یخ میزند از سردی دی

من چه میدانستم.....

دل هر کس دل نیست

قلب ها از آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند... من نمیدانستم!!!








نویسنده : سعیده ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸

Katie Kirkpatrick دختر 21 ساله ای که با سرطان دست و پنجه نرم میکرد برای بهترین روز زندگیش سرطان را جواب کرد. با وجود درد و توقف عملکرد ارگانهای بدن کتی, به همراه دریافت مقادیر زیادی مورفین برای کاهش درد،  تمام جزئیات عروسی را انجام میدهد. لباس کتی چند بار تغییر سایز داده چون وی در این مدت بر اثر بیماری به شدت کاهش وزن داشته است..

یکی از وسایل غیر معمول عروس در این عروسی، مخزن اکسیژنی بود که کتی مجبور بود در تمام مدت آنرا با خود حمل کند Katie با نامزد 23 ساله خود (Nick) در حالی ازدواج کرد که خود و دوستانش میدانستند زمان زیادی زنده نخواهد ماند اما همه تلاش کردند تا در روزهای پایانی عمر کتی خاطره ای خوش برای وی به جا بگذارند..
کتی 5 روز بعد از ازدواج فوت کرد..